دختري زيبا بود اسير پدري عياش، که درآمدش فروش شبانه
دخترش بود
دخترک روزي گريزان از منزل پدري نزد حاکم پناه گرفت و قصه
خود بازگو کرد . حاکم دختر را نزد زاهد شهر امانت سپرد کهدر
امان باشد اما جناب زاهد هم همان شب اول دختر را ......... .
نيمه شب دختر نيمه برهنه به جنگل گريخت و چهار پسر
مست او را اطراف کلبه خود يافتند و پرسيدند با اين وضع،
اين زمان، در اين سرما، اينجا چه ميکني ؟
دختر از ترس حيوانات بيشه و جانش گفت که آري پدرم آن
بود و زاهد از خير حاکم چنان، بيپناه ماندم.
پسرها با کمي فکر و مکس و ديدن دختر نيمه برهنه او را
گفتن تو برو در منزل ما بخواب ما نيز ميآييم.
دختر ترسان از ينکه با اين چهار پسر مست تا صبح چگونه
بگذراند در کلبه خوابش برد . صبح که بيدار شد ديد بر زير و
برش چهار پوستين براي حفظ سرما هست و چهار پسر بيرون
کلبه از سرما مردند
باز گشت و بر در دروازه شهر داد زد که:

از قضــــــا روزي اگر حـاکــــم اين شـــهــر شـدم
خون صـد شـيـــخ به يک مسـت فدا خـــواهم کرد
وســط کعـــبــه دو مِــيخـوانه بنــــا خـــواهم کرد
تا نگــــوينــد که مســــــــــتان ز خــــدا بيـخــبرند